تبليغاتX
درون من

وارد داروخانه شد خيلي نهيف و لاغر مردني بود. عصا به دستش بودکلاهي هم روي سرش . شکمش کار نمي کرد . يک چيزي مي خواست که بيرون روي اش را بهتر کند . سه بار براي سه نفر تکرار کرد که يک چيزي بدهند شکمش کار کند هر سه نفر مٍن و مٍن مي کردن يکي شان بايد مي رفت مي ديد که چيري باقي مانده يا نه
نسخه ها بود که پيچيده مي شد ديرتر آمده بودند اما زودتر مي رفتند کسي حاضر نبود به خاطر شکم پيرمرد که تازگي بيکار  شده چند قدم بردارد. . پيرمرد  کت و شلوار نپوشيده بود . زبانش هم دراز نبود زن هفت قلمي هم نبود . پيرمرد پيرمرد بود با دور کمر يک وجبي  که شلوارش به زور به پايش ايستاده بود و شکمش هم کار نمي کرد. کسي حاضر نشد شکم پيرمرد را بگذارد سرکار ! پيرمرد رفت... زير لب هم نفرين کرد که آمريکا حمله کند و همين . من هم دستکش ظرفشويي ام را خريدم و از آن جا خارج شدم و خوشحال از اينکه من و آن متصدي ها هرگز پير نمي شويم...!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:44 توسط فاهام |

 هنوزم وقتی قهر می کنم مثل همان دوران بچگی اعتصاب غذا می کنم . هنوزم وقتی ناراحت می شوم حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم . هنوزم یار همیشگی ام همین صفحه شیشه ای هزار و یک چهر است . هنوزم اتاقم را دنج و تاریک می کنم  و در مغرم تایپ می کنم  " گریه " و دکمه سرچ را می زنم آن قدر در داده های ذهنی ام می گردم تا بهانه ای برای گریه کردن پیدا کنم .

کاش بابا  برای اولین بار اجازه این مسافرت را بدهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:22 توسط فاهام |

کمی قبل از این روزها : توی تاکسی کنار پنجره نشستم بودم. بوی سیگار آزار دهنده است آن هم اول صبح احتمالا راننده ابله همان موقع که ماشین را روشن کرده تا گرم شود ، با آتیش زدن سیگاری هم خودش را گرم کرده . شیشه را که پایین می کشی داد مسافرا در می آید . چاره ای نیست مجبوری تابع جمع شوی !  توی ترافیک که گیر می کنی . باز درد دل این مسافرا باز می شود باز باید با اکراه و از سر اجبار حرف ها و قرهایشان را بشنوی . این بار پسری که جلو نشسته حرف می زند آتیشش هم خیلی تند است ! اما حرف هایش کپی است یا شب قبل و روزهای قبل توی سایت های آن طوری بوده یا پای شبکه های آن وری  همه را از دم تیغ می گزراند از مسئولان مملکتی تا ... صدایی از کسی بالا نمی آید با التماس حرف می زند هرزگاهی هم سرش را به عقب بر می گرداند تا تاثیر حرف هایش را ببیند . خانم های محجبه نسل قدیم و جدید هم با او هم سخن و همراه می شوند . راننده سیگاری هم ! خواسته و نخواسته سرش را به نشانه تایید تکان می دهد.

 من هم کمی درجایم جا به جا شدم و روی شیشه  بخار گرفته آدمکی کشیدم که چشمانش خیس بود و عمرش کم ...!

 

 

 

   

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:37 توسط فاهام |

وقتی رسیدیم ، مزار شان را شسته بودند . کار عمه و بچه هایش بوده ! یاسمن هم بعد از ما آمد دستش را گرفتم و شمع و گلاب و آب اضافی را برداشتیم و رفتیم . هنوز خیلی از قبرها بود که کسی ملاقاتشان نیامده بود ، ما سراغ همان ها می رفتیم ... بطری های آب و گلاب اطراف مزار را جمع کردیم و بلند بلند بی توجه به آدم های اطراف کنار قبرهای خالی راه رفتیم و فاتحه می خواندیم ... سوار ماشین ها که شدیم .یاسمن کنار یکی از قبرها نشسته بود و با انگشت اشاره اش او را خبر دار می کرد و برایش فاتحه می خواند.

وقتی خودم همیشه با تنهایی زندگی کرده ام .حسودی ام می شود سراغ کس دیگری برود ! تنهایی هیچ کس را دوست ندارم خدایا!

شام غریبان است امشب...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:10 توسط فاهام |

من فرصت پریدن نمی خواهم .  پشت پنجره بیا تا نگاهت کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:19 توسط فاهام |

گیرم کسی نداند تو که می دانی ! دیدم اما به روی خودم نیاوردم . دلم می خواست دعوت شوم آن هم جایی که صاحب خانه اش مهمان کم ندارد . خرافاتی نیستم اما به نشانه ها اعتقاد دارم ...

از همان اول تا همین حالا همیشه عاشق گذاشتن ، پرچم مشکی با نوشته طلایی یا حسین  بر سر در خانه مان بوده ام . حالا این جا هم  در این دنیا ،که مجازی و حقیقی اش یکی شده ، برای خودم یکی دارم. مثل سرخی خون تو کربلا

حکایت شب یلدای مان هم فرق می کند هر سال صحبت کرسی بود و خنده ای و فالی ...

مثل روضه تو شب بلند یلدا

مثل گریه واسه ی مظلوم دنیا

مثل یه مشک پر آب و یه رویا

مثل آتیش توی خیمه ی گل ها

مثل جون دادن ماهی لب دریا

 

 

توی گهواره ی علی اصغر تاب مان دادن ! راه رفتن را که خواستیم یاد بگیریم ، یا علی را یادمان دادن . یاد گرفتیم اگر ته دل مان خالی شد ، اگر تنها شدیم یا حسین بگوییم . با این همه نمی دانم چرا هی راه را گم می کنیم هر چند که پیدا شدن مان هم شیرین است .

باران اگر نیاید ما صافیم و یک دست ، امتحان اگر شویم ، چاله و چوله های مان معلوم می شود . دعا کنیم باران نیاید ؟ یا انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم را که می گوییم بارها و بارها، دلمان بلرزد و پای حرف مان بایستیم .

   دعای قافله

                                            

چی میشه یابن فاطمه یه گوشه چشم نگام کنی

                                                         با اون نگاه فاطمی دلمو کربلا کنی

میگن که خاک تربتت مرده رو زنده میکنه

                                                        خنده کنون میره بهشت هر کی برات گریه کنه

اگه میام در خونت به یه امیدی میشینم

                                                      آرزو دارم که تو رو یه شب تو روضه ببینم

رومو زمین نذار بذار پاتو روی دیده ی ما

                                                     اگه واست زحمتی نیست الان بیا روضه ما

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 23:47 توسط فاهام |

اون موقع ها که مدرسه می رفتیم ، دبستان شهید مدرس . همیشه معلم کلاس پنجم مون یه بازی می کرد با بچه ها . یکی رو می فرستاد بیرون ، بعد یه تغییری تو کلاس انجام می دادن . اون طرفم باید می اومد و حدس می زد ... من هیچ وقت نمی باختم هیچ وقت ! الانم همین طوره . هیچ چیز از نگاهم دور است حتی حالت افراد . اما چهره . چهره  آدما تو ذهنم نمی مونه و خیلی اذیت می شم . دو روز کامل فکر کردم ببینم خانمی که اون روز از کنارم رد شد و چشمم تو چشمش افتاد رو کجا دیده بودم . بلاخره فهمیدم.

                            این منم!این منم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 1:3 توسط فاهام |

چه طور وقتی یک دنیا وجود دارد ، هر کس برای یه خودش یه دنیای مخصوص دارد؟

                                                                                                      

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:26 توسط فاهام |

نمی خواهم مثل بقیه داد و بیداد بیخود راه بیندازم که مثلا چقدر تعطیلی و بین تعطیلی و بیکاری و شکم گندگی که می شود گفت همه مثل همیم یا مکتب رو خسته از درس . یا مطبخ رو خسته از آش . یا اداریجاتی خسته از ارباب . یا بازار آزادی و خسته از مگس پرانی یا... 

نمی خواهم طبلی بردارم و با آن ایدس ایدس در بیاورم و پیام داروغه را برای مردم شهر جار بزنم و بگویم همه بردارید و مردارید و دل مرده . که یعنی شادی توی جامعه نیست و از این حرف ها...

 اما اگر قرار باشد عین سه روز را خانه بمانی آن وقت حسابت با تلوزیون است که باید ۵ کانالش را  هی بالا و پایین کنی و  هی احسنت بگویی و هی بالا و پایین کنی و باز هم احسنت بگویی به فیلم های سینمایی تلوزیونی  که  فرت و فرت پشت سر هم نمایش داده می شود . فیلم هایشان هیچ جوره از گلوی آدم پایین نمی روند . حتی اگر سه بار بروی ظرفت را پر از شامی کباب کنی . بعد کلی بادام شور را با دندان های چند میلیونی ات بشکنی بعد بروی سراغ پسته ها ، که به خاطر سرما کمی نم برداشته اند . گردو های پوست کاغذی را هم بی نصیب نگزاری . بسکویت های کنجی دار را هم  بگزاری توی بشقاب بعد رویشان چای بریزی بعد با قاشق چای خوری شروع کنی به خوردن . بعد هم سراغ انار و نارنگی بروی  بعد هم یک لیوان چای با بسکویت گندمک بخوری . تازه می بینی سری اول پیام بازرگانی شروع شده و محسن وقت زن گرفتنش شده !

 چه خوبه که اکثر این نوشته ها بارونیه . شکر .

                                                                                                                                             

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 2:13 توسط فاهام |

از میان این همه بازاری و کسبه از دکتر جماعت بیزارم.

                                                                                                         

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 2:38 توسط فاهام |